تبليغاتX
نفرین برگ های سبز


























نفرین برگ های سبز

پله های تنهایی

---------------------------------------------------------------

هر کسی لایق ارتباط نیست ...

و لایق دوست داشته شدن ...

و لایق به یاد داشته شدن ...

تنهایی خیلی بزرگ و همه گیر شده -

اما باز هم ترجیح میدم به جای نشستن کنار آدمای کوچیک و بی درک -

 ادمایی که به دنبال نخ گرفتن از حرفات هستن

 و موذیانه به دنبال سو استفاده ... 

 تنها بشینم و به بالا رفتن و از پله هایی فکر کنم که به نور و امید ختم می شوند .

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 12:57 توسط رویا| |

 

بُعدِ اولِ وجودم ...

اين روزا عجيب خالي شدم و ته كشيدم ...

تهي ِ تهي ، يه بوم سفيد ، يه فكر ِ شلوغ ،

حجم تنهاييم چقدر بزرگه و من ... هر كاري مي كنم اشباع نمي شم

تنوع كارايي كه انجام ميدم ، تنوع آدمايي كه برخورد دارم باهاشون ،

تنوع فكرا و دل مشغولي ها ... آه ...

پر از ترس ، استرس و آينده ...

نوع زندگي كه انتخاب كردم ؛ كار و پول و قدرت ، استقلال ...

------------------------------------------------------------

به هر چي فكر كني سراغت مياد و جذب مي شه

سريع !

باور كن

وقت هايي كه ارادي مي خوام اين كارو كنم سخت و دير جواب ميده

اما ؟!... تا حالا بارها از اين روش نا خواسته بهره بردم

يه وقتا يه چي تو مغزت تكرار مي شه و برات شيرينه و باز تكرار مي شه

و خودش با پاهاي خودش مياد دنبالت ...

آرزو ها مثل موج هاي دريا مي مونه اولش كه از اون دور دورا

به سمت تو حركت مي كنه ، ريزوكوچيكه ، همونطوركه بهت نزديك مي شه

پر قدرت تر و بزرگتر مي شه و هر لحظه سرعتش بيشتر مي شه ...

براي رسيدن بهت بيشتر از تو شوق داره و... مياد و مياد و

براي بوسيدن پاهات خودشو رو ماسه هاي ساحل پرت كنه و تعظيم كنان

در محضر شما عقب عقب ميره و دست به سينه واميسته تا دستور بدي

كه در تو جاري بشه و روحت و نوازش بده ...

----------------------------------------------------------

و روح من دو قسمت داره ...

يكيش اونه كه نگرانه آينده است و هي برنامه ريزي مي كنه و

برنامه پشت برنامه ، و اگه به حرفش گوش ندم غمگين مي شه و فقط

دوميه مي تونه آرومش كنه و بهش انرژي بده

اما بديش همينه كه دوميه هميشه حضور نداره  و حضورش وابسته به

موجودي بيرونيه كه اين دومي بهش علاقه داره

واي كه اين دومي چه كارا كه نمي كنه فقط كافيه عاشق باشه ...

به اندازه اي لبريز مي شم كه احساس هيچ كمبودي نمي كنم ...

و اتفاقاتي در من جريان پيدا مي كنه كه واستون تعريف مي كنم...

--------------------------------------------------------

و اما دومي ...

يعني بُعدِ عاشقِ وجودِمن ،

كه وقتي بيداره به اندازه اي با خوشحالي هاش و شادي هاش

تو زندگيم حضور داره كه به همه چي غلبه مي كنه و

 به قول دوستم مي چسبم به سقف ...

از صبح كه از خواب پا مي شي 10 V ( ولت ) خوشحالي

زير پوستت جريان داره كه رو لبات به صورت لبخند و تو چشات

به صورت برقي از اميد آدماي اطرافت رو مي گيره !

صدا و قلب هم ارتباطي عجيب دارن ، اين جريان 10 ولتي به

قلبت كمك مي كنه محكمتر بطپه و احساس قدرت عجيبي مي كني.

قلبم هم دو نيمه داره ، در نيمي قدرت كه منجر به

قوت قلب و در نيمي احساس وجود داره ، نيمه ي احساسي قلبت

هم پر مي شه از يه دنيااااااا مهربوني كه تو صدات جلوه

پيدا مي كنه ، كه به همراه برق چشات ديگران و از جمله

عشق عزيزت رو ديوونه مي كنه ...

و مغزت هم شروع مي كنه به كار كردن ، ايده هاي جديد

به اندازه اي مشعوفت مي كنه كه بي اندازه ، هاله ي وجودت

رو وسيع و دلباز مي كنه ...

ميل به زندگي در وجودت موج ميزنه ،

غذا هم خوب مي خوري ( آخه من هميشه اندازه ي گنجشك

غذا مي خورم ) و همش هوس هاي جورواجور مياد سراغت...

تبديل مي شم به يه آدم پرانرژي و فعال و خستگي ناپذير

و دستام ديگه يخ نمي كنن و گرم ِ گرمند ...

دوست داري لباساي خشگل خشگل بپوشي ،

سبك آرايشت رو عوض كني ،

و يكي تو سر بالايي ِ پيشرفت هلت ميده و واست ترانه ي

'' زندگي به اين قشنگي '' رو مي خونه ...

 

نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 14:49 توسط رویا| |

 

گاهی گر از ملال محبت براندمت

دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت ...

---------------------------------------------

نمی دونم شاعرش کیه اما خیلی قشنگه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 10:51 توسط رویا| |

 

چاقوتُ تيز كن و بيا،

زخمي بزن كه عاشقي يادم بره ...

---------------------------------------------------

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 14:41 توسط رویا| |

 

پروانه من در دامی گرفتار است که عنکبوتش سیر است ،

نه می تواند بمیرد ...

نه می تواند پرواز کند ...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 12:56 توسط رویا| |

 

با هر بوسه جزئی از من می شوی

چگونه ببینم آنچه از آن من است دیگری به آن چشم طمع دارد؟


آنچه از آن من است ، از آن من است ...

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 19:4 توسط رویا| |

 

نوشته هاشو که می خونم می بینم خیلی محافظه کارتر شده و نمی شه

 این روزا روحیاتش رو از نوشته هاش خوند...

این اتفاقیه که واسه همه ی آدم ها یواش یواش پیش میاد ، بدون اینکه

خودش حس کنه...

وقتی زبون احساسش بند میاد ، وقتی نمی تونه از دوست داشتن کلامی

 به زبون بیاره و ...آه.

در خاموشی ترس از طرد شدن ندارم ، در سکوت همه چی آرام خواهد بود

 ، آن وقت که معنی نگاه های ممتد جلب توجه نکند...

نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 17:1 توسط رویا| |

 

ببارید بر تمام غم ها ،

غم ها در شما حل می شوند...

فوران می کنند ...

جاری می شوند ...

کمرنگ می شوند ...

اشک ها ببارید،

بگذارید زندگی به زنده بودن بیارزد.

نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 10:46 توسط رویا| |

 

دنیا پر حیله تر از آن است

که قبل از شکستن انگشتانت،

فرصت نواختن ببخشد ...

بگذار سازها بشکند،

ساز به چه کار آید،

آنجا که دست ها شکسته اند؟!...

نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 10:37 توسط رویا| |